تبلیغات
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ



ای نخستین بدر، هر شب دیدنت را دوست دارم

آسمان در آسمان تابید نت را دوست دارم

ای خدای خاك !  وقتی ابرها را می تكانی

از درختی مرده ، خرما چیدنت را دوست دارم

دست هایت را همان اندازه كه شمشیر می زد

وصله وقتی می زند پیراهنت را دوست دارم

آه ای بر چاه ِ عدل ِ كوفه بوتیمار غمگین

گریه كن این ترس ازخشكیدنت را دوست دارم

درد اگر بر شانه هایت بود مرهم می نهادم

آه از آن درد ِ دگر، نالیدنت را دوست دارم

تو نه قرآن ، نه، سر فرزند را بر نیزه دیدی

حكم اگر این است من جنگیدنت را دوست دارم

دست بر خون قبضه ی شمشیر می رقصی و دشمن

می رمد بی سر و من رقصیدنت را دوست دارم


بقیه در ادامه مطلب



 
نه غزل ظرفیتش كم نیست اما دردهایت...!

آه بر این بیت ها خندیدنت را دوست دارم

من از آن یاس، آن كه در دستان سرسبز تو خشكید

خارج از باغ آخرین بوئیدنت را دوست دارم

سیم آخر را زدم دیگرجنون از حد گذشته است

هرچه بادا باد آقا من زنت را دوست دارم

دست های تو كلید رازهای سر به مهر است

كمتر از آنم ولی فهمیدنت را دوست دارم

تو همان ماه ِ دلیل ِ آفتاب ِ آخرینی

گفتم ای بدر نخستین، دیدنت را دوست دارم

                
صالح سجادی


نوشته شده توسط :اونوتموش اونوتولموش
دوشنبه 20 آبان 1392-11:14
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر