تبلیغات
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

آمار وبلاگ


اسمش سانتیاگو بود.

فقیر بود اما هوای جهانگردی داشت.

رویایی دیده بود.

تعبیرش کرده بودند اما باور نداشت.

با انسان های زیادی آشنا شده بود.

پیر مردی با او از زبان نشانه ها گفت.

سانتیاگو زبان نشانه ها را یاد گرفت.

این ها نشانه های الهی بودند.

رویایش به یادش آمد.

به دنبال آن رویا و با کمک نشانه ها به راه شد.

سر انجام به مقصودش رسید.

جملات کوتاهی بود از کتاب کیمیاگر که در پست ثابت وبلاگ قرار داده ام.

نشانه ها.....

حضور هر فردی در زندگی مان میتواند نشانه باشد.

مهم دیدن آن انسان است.

شاید مسیری را طی میکنید و فکر میکنید که درست است.

ناگهان کسی وارد مسیر میشود.

حرفی میزند.کاری میکند.نشانه ای میدهد بی آنکه خود بداند.

ما انسان ها اسمش را قسمت میگذاریم. چیزی را میخواهیم.اگر براورده شود که نعمت است و اگر نشود حکمت.

مهم

دیدن نشانه هاست.

دیدن انسان هاست.

و از همه مهمتر انتخاب هاست.



این روز ها هر حرفی که میشنوم

هر چیزی که میبینم حس می کنم خداوند نشانه ای برایم فرستاده است.

بیشتر که فکر میکنم

از خودم می پرسم من کجا هستم؟

این جا چه میکنم؟

با خودم میگویم قسمت است که اینجا باشم.

چه اتفاقاتی برایم پیش خواهد آمد را نمیدانم.

فقط میدانم که قسمت است اینجا باشم و حکمتی در آن است.

شما هم به حرف هایم فکر کنید.

از کنار نشانه ها بی خیال عبور نکنید.

کمی بیطرفانه فکر کنید.

حتما حرف هایم را تصدیق خواهید کرد.



نوشته شده توسط :اونوتموش اونوتولموش
یکشنبه 13 بهمن 1392-13:55
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر